تأثیر نگرش و نوع نگاه در زندگی ما

مولوی در کتاب مثنوی معنوی حکایت جالبی در مورد یک فیل در اتاقی تاریک دارد که مردم یک شهر که تا به حال فیل ندیده بودند به آن اتاق می رفته اَند تا با شکل و خصوصیات آن آشنا شوند؛ اما چون هر کسی قسمتی متفاوت از بدن فیل را لمس می کرده لذا وقتی از آن اتاق تاریک بیرون می آمده وصف فیل را متفاوت با بقیه بیان می کرده است.
پیل اندر خانه ی تاریک بود
عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی
اندر آن ظلمت همی شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود
اندر آن تاریکیش کف می بسود
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد
گفت همچون ناودان است این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید
آن بر او چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود
گفت شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست
گفت خود این پیل چون تختی بُدَست
همچنین هر یک به جزوی که رسید
فهم آن می کرد هر جا می شنید
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن یکی دالش لقب داد این الف
در کف هر کس اگر شمعی بُدی
اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشمِ حس همچون کف دست است و بس
نیست کف را بر همه او دسترس

یا در حکایت موسی و شبان، مجدداً مولوی می خواهد همین موضوع را بیان کند. آنجا که چوپانی ساده دل با زبانِ حالِ خود، مشغول راز و نیاز با خداست اما وقتی حضرت موسی سخنان او را می شنود او را مورد عتاب و سرزنش قرار می دهد و متهم به کفر و الحاد می کند.
دید موسی یک شبانی را به راه
کو همی گفت ای خدای و ای اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارُقَت دوزم کنم شانه سرت
جامه اَت شویم شپش هایت کُشم
شیر پیشت آورم ای محتشم
دستکت بوسم بمالم پایکت
وقت خواب آیم بروبم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من
ای بیادت هی هی و هی های من
زین نمط بیهوده می گفت آن شبان
گفت موسی با که هستی ای فلان؟
گفت با آن کس که ما را آفرید
این زمین و چرخ از او آمد پدید
گفت موسی: های بس مُدبِر شدی
خود مسلمان ناشده کافر شدی
این چه ژاژ است و چه کفر است و فشار
پنبه ای اندر دهان خود فشار
گند کفر تو چهان را گنده کرد
کفر تو دیبای دین را ژنده کرد
چارق و پاتابه لایق مر تو راست
آفتابی را چنین ها کی رواست؟
گر نبندی زین سخن تو حلق را
آتشی آید بسوزد خلق را
... گفت ای موسی دهانم دوختی
وز پشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بدرید و آهی کرد تفت
سر نهاد اندر بیابانی و رفت
اما خداوند این نوع برخورد حضرت موسی با چوپان را نمی پسندد و او را مورد عتاب قرار می دهد که چرا بنده ی ما را که مشغول راز و نیاز با ما بود، از ما جدا کردی؟
وحی آمد سوی موسی از خدا
بنده ی ما را ز ما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصل کردن آمدی
هر کسی را سیرتی بنهاده اَم
هر کسی را اصطلاحی داده اَم
در حق او مدح و در حق تو ذم
در حق او شهد و در حق تو سَم
ما بَری از پاک و ناپاکی همه
از گرانجانی و چالاکی همه
من نکردم امر تا سودی کنم
بلک تا بر بندگان جودی کنم
ما زبان را ننگریم و قال را
ما روان را بنگریم و حال را
گر خطا گوید ورا خاطی مگو
گر بُود پر خون شهید او را مشو
خون شهیدان را ز آب اولی تر است
این خطا از صد صواب اولی تر است
ملت عشق از همه دین ها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
به همین جهت حضرت موسی در بیابان به دنبال چوپان می گردد تا بالاخره او را پیدا کرده و از او معذرت خواهی می کند:
چون که موسی این عتاب از حق شنید
در بیابان در پی چوپان دوید
عاقبت دریافت او را و بدید
گفت مژده ده که دستوری رسید
هیچ آدابی و ترتیبی مجوی
هر چه می خواهد دل تنگت بگوی
و شیخ بهایی چه زیبا همین مفهومِ حکایت مولوی را با شعری در قالب مخمّس بیان کرده: (این شعر زیبا را به صورت تصنیف می توانید با صدای شهرام ناظری از اینجا یا با صدای عبدالحسین مختاباد از اینجا بشنوید)
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه
ای تیر غمت را دل عشّاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
رفتم به درِ صومعه ی عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رُخت، راکع و ساجد
در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمّار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زدم صاحب آن خانه تویی، تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی، تو
در میکده و دیر که جانانه تویی، تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی، تو
مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن، زآن گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخِ یار توان دید
دیوانه منم، من که روم خانه به خانه
عاقل، به قوانینِ خِرَد راه تو پوید
دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید
تا غنچه ی بشکفته ی این باغ که بوید
هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است، ز خیلِ خَدَم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر خیالی به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
چند مثال فوق در مورد برداشت های متفاوت افراد از خدا و نوع ستایش او بود. اما طرز نگرش و نوع نگاه ما به مسائل و موضوعات زندگی فقط محدود به این مورد نیست. این اختلاف دیدگاه ها می تواند در مورد موضوعات دیگر نیز اتفاق بیفتد. مثلاً دوست داشتن یا نداشتن و علاقه مندی یا تنفر از کسی می تواند به همین نوع دیدگاه شخص ارتباط داشته باشد. هر کسی ممکن است به یک یا چند جنبه خاص از خصوصیات طرف مقابل توجه داشته باشد. حافظ چه زیبا گفته:
جمال شخص نه چشم است و خط و عارض و خال
هزار نکته در این کار و بار دلداری است
و یا در بیتی دیگر:
حُسن مه رویان مجلس گر چه دل می برد و دین
بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
سعدی هم در چندین مورد به همین مفهوم در آثار خود اشاره کرده، مثلاً آنجا که در کتاب بوستان می گوید:
ندانم کجا دیدم اندر کتاب
که ابلیس را دید شخصی به خواب
به بالا صنوبر، به دیدار حور
چو خورشیدش از چهره می تافت نور
فرا رفت و گفت: ای عجب، این تویی؟
فرشته نباشد بدین نیکویی
تو کین روی داری به حُسن قمر
چرا در جهانی به زشتی سمر؟
چرا نقش بندت در ایوانِ شاه
دژم روی کرده است و زشت و تباه؟
شنید این سخن بخت برگشته دیو
به زاری برآورد بانگ و غریو
که ای نیکبخت این نه شکل من است
ولیکن قلم در کف دشمن است
بر انداختم بیخ شان از بهشت
کنونم به نفرت نگارند زشت
مرا همچنان نام نیک است لیک
ز علت نگوید بداندیش نیک
یا در شعری دیگر در بوستان دلیل علاقه مندی سلطان محمود غزنوی به یکی از غلامانش به نام ایاز را این گونه شرح می دهد:
یکی خُرده بر شاه غزنین گرفت
که حُسنی ندارد ایاز ای شگفت
گلی را که نه رنگ باشد نه بوی
غریب است سودای بلبل بر اوی!
به محمود گفت این حکایت کسی
بپیچید از اندیشه بر خود بسی
که عشق من ای خواجه بر خوی اوست
نه بر قد و بالای نیکوی اوست
شنیدم که در تنگنایی شتر
بیفتاد و بشکست صندوق دُر
به یغما ملک آستین بر فشاند
وز آنجا به تعجیل مرکب براند
سواران پی دُرّ و مرجان شدند
ز سلطان به یغما پریشان شدند
نماند از وثاقان گردن فراز
کسی در قفای ملک جز ایاز
نگه کرد کِای دلبر پیچ پیچ
ز یغما چه آورده ای؟ گفت هیچ
من اندر قفای تو می تاختم
ز خدمت به نعمت نپرداختم
گرت قربتی هست در بارگاه
به خلعت مشو غافل از پادشاه
خلاف طریقت بُود کاولیا
تمنا کنند از خدا جز خدا
گر از دوست چشمت بر احسان اوست
تو در بند خویشی نه در بند دوست
تو را تا دهن باشد از حرص باز
نیاید به گوش دل از غیب راز
حقیقت سرایی است آراسته
هوی و هوس گرد برخاسته
نبینی که جایی که برخاست گرد
نبیند نظر گر چه بیناست مرد
که سعدی همین موضوع را در کتاب گلستان هم عنوان کرده:
حسن میمندی را گفتند سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانی اَند. چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان میل و محبتی ندارد چنان که با ایاز که حُسنی زیادتی ندارد؟ گفت: هر چه به دل فرو آید در دیده نکو نماید.
هر که سلطان مرید او باشد
گر همه بد کند، نکو باشد
وآنکه را پادشه بیندازد
کسش از خیل خانه ننوازد
***
کسی به دیده ی انکار اگر نگاه کند
نشان صورت یوسف دهد به ناخوبی
وگر به چشم ارادت نگه کنی در دیو
فرشته ایت نماید به چشم، کرّوبی
و یا وحشی بافقی داستان عشق لیلی و مجنون را این گونه بیان می کند:
به مجنون گفت روزی عیب جویی
که پیدا کن به از لیلی نکویی
که لیلی گر چه در چشم تو حوری است
به هر جزوی ز حُسن او قصوری است
ز حرف عیب جو مجنون بر آشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت
اگر در دیده ی مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی
تو کی دانی که لیلی چون نکویی است؟
کزو چشمت همین بر زلف و رویی است
تو قد بینی و مجنون جلوه ی ناز
تو چشم و او نگاه ناوک انداز
تو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو، او اشارت های ابرو
دل مجنون ز شکّرخنده خون است
تو لب می بینی و دندان که چون است
کسی کو را تو لیلی کرده ای نام
نه آن لیلی است کز من برده آرام
همین اختلاف دیدگاه ها را می توان بر سر سایر موضوعات زندگی نیز مشاهده کرد. مثلاً هنر، موسیقی، تفریح، ورزش، خوراک، کتاب و رشته تحصیلی هر کسی بنا به میل و سلیقه و نوع اهداف و دیدگاه هایش در زندگی می تواند متفاوت با سایر افراد باشد. پروین اعتصامی نقش نوع نگرش و دیدگاه ما در زندگی را در شعری با عنوان "طوطی و بازرگان" خیلی زیبا به تصویر کشیده:
تاجری در کشور هندوستان
طوطئی زیبا خرید از دوستان
خواجه شد در دام مِهرش پایبند
دل ز کسب و کار خود، یکباره کند
در کنار او نشستی صبح و شام
نه نصیحت گوش کردی، نه پیام
تا شد آن طوطی برای سودگر
هم رفیق خانه، هم یار سفر
هر زمانش، زیر پا شکّر فشاند
گاه بر دوش و گهی بر سر نشاند
بزم، خالی شد شبی از این و آن
خانه ماند و طوطی و بازارگان
گفت سوداگر به طوطی کای عزیز
خواب از من برده ادراک و تمیز
چون که امشب خانه از مردم تهی است
خفتن ما هر دو، شرط عقل نیست
نوبت کار است، اهل کار باش
من چو خفتم ساعتی بیدار باش
دخمه بسیار است این ویرانه را
پاسبانی کن یک امشب خانه را
چون نگهبانان به هر سو کن نظر
بام کوتاه است، گر بسته است در
طوطیک پر کرد زآن گفتار، گوش
شد سراپا از برای کار، هوش
سودگر خفت و ز شب پاسی گذشت
هم قفس، هم خانه، قیراندود گشت
برفکند از گوشه ای دزدی کمند
شد به زیر آهسته از بام بلند
موش در انبار شد دهقان کجاست؟
بیم طوفان است، کشتیبان کجاست؟
هر چه دید و یافت چون ارزنش، چید
غیر انبانِ شکر، کآن را ندید
کرد همیان ها تهی، آن جیب بُر
زآن که جیب خویش را می خواست پُر
دزد، بار خویش بست و شد روان
خانه ی خالی بماند و پاسبان
صبحدم برخاست بازرگان ز خواب
حجره ها را دید، بی فرش و خراب
خواست کز همسایه گیرد کوزه ای
گشت یک ساعت برای موزه ای
کرد از انبار و از مخزن گذر
نه اثر از خشک دید و نه ز تر
چشم طوطی چون به بازرگان فتاد
گفت ای خواجه صبحت خیر باد
گفت آب این غرقه را از سر گذشت
کار من دیگر ز خیر و شر گذشت
سودم آخر دود شد، سرمایه خاک
خانه مانند کف دست است پاک
فرش ها کو؟ کیسه های زر کجاست؟
گفت: خامُش کیسه ی شکّر به جاست
گفت: دیشب در سرای ما که بود؟
گفت: شخصی آمد اما رفت زود
گفت: دستار مرا بر سر نداشت؟
گفت: من دیدم که شکّر بر نداشت
گفت: مُهر و بدره از جیبم که بُرد؟
گفت: کس یک ذرّه زین شکّر نخورد
زآنچه گفتی نکته ها آموختم
چشم روشن بین به هر سو دوختم
هر کجا کردم نگاه از پیش و پس
کاله، این انبانِ شکّر بود و بس
پیش ما ای خواجه شکّر بر بهاست
تا چه چیز ارزنده در نزد شماست
موارد فوق به خوبی نشان می دهد که چرا ما انسان ها در مورد موضوعی یکسان ممکن است برداشت های مختلفی داشته باشیم؛ زیرا هر یک از ما از زاویه و دید خود به آن موضوع نگاه می کنیم. همانطور که اگر به یک استوانه از دو زاویه ی متفاوت نگاه کنیم تصویر آن را بر روی صفحه به صورت دایره یا مستطیل خواهیم دید:

پس زاویه ی دید مهم است. حب و بغض های شخصی، عادات و رسوم، اطلاعات و آگاهی ها، اهداف و انگیزه های متفاوت, علایق و سلیقه ها همه و همه می تواند در نوع نگرش و دیدگاه ما در مورد موضوعات مختلفی که در زندگی با آن روبه رو می شویم، تأثیر گذار باشد که اگر به این مهم توجه نکنیم و با هم به تفاهم (= توانایی تحمل تفاوت ها) نرسیم چه بسا ممکن است باعث کینه و دشمنی و حتی جنگ و خونریزی در میان ما انسان ها شود. به قول حافظ:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
و یا آن طور که خیام می گوید:
قومی متفکرند در مذهب و دین
جمعی متحیرند در شک و یقین
می ترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بی خبران راه نه آن است نه این!
پس اگر در زندگی به این نکته مهم توجه کنیم، با وجود تفاوت سلیقه ها و اختلاف عقاید و افکار، با احترام و صلح و دوستی در کنار هم زندگی خواهیم کرد و دچار جنگ و دعوا نخواهیم شد و خیلی از مسائل و مشکلات بین ما انسان ها حل خواهد شد.
در پایان ذکر چند معمای ریاضی خالی از لطف نیست. حل این معماها کاملاً وابسته به موضوعی هست که مطرح کردم، یعنی تغییر نگرش و از زاویه ای دیگر به مسأله نگاه کردن.
معمای اول: در شکل زیر، اتوبوس به سمت حسن آباد می رود یا جعفر آباد؟

معمای دوم: سه تا از گوی های زیر را انتخاب کرده و در داخل دایره های خالی قرار دهید بطوری که جمع اعداد نوشته شده بر روی این سه گوی برابر سی شود.

معمای سوم: توضیح دهید چگونه می توان با شش عدد چوب کبریت هم اندازه، دقیقاً چهار مثلث متساوی الأضلاعِ برابر ساخت؟ چوب کبریت ها نباید روی هم قرار بگیرند و فقط از ابتدا و انتها می توانند به هم وصل شوند (راهنمایی: چشم ها را باید شُست، جور دیگر باید دید).

انسان قبل از كشف آتش طي ميليون ها سال، تاريخ تكامل خود را تنها با خوردن ميوه ها طي كرده است.